ماه شب پانزدهم بالای سرم می درخشد. روی تخت دراز کشیده ام و از طبقه پنجم به ماه خیره شده ام ، به من نزدیکتر شده است؟ لعیا پیام داد که احساس می کنم تو هم داری به ماه نگاه می کنی؟ هردویمان یک چیز را می دیدیم؟
روی تخت دراز کشیده ام وسعی می کنم خوابم را به نسیم کم تحرکی که گه گاه عبور می کند گره بزنم و به پیام های پاسخ نداده ام فکر می کنم . چرا نتوانستم به لعیا زنگ بزنم یا حداقل جوابی بدهم؟ نمی دانم؟!نمی توانم؟!
این اندوه لایه لایه که دورم را گرفته ، نمی گذارد. توان عبور از این همه اندوه را ندارم ، نمی توانم از خود اندوهگینم عبور کنم. سنگینم. سنگین.باید نقب بزنم از دل سنگی این کوه ِغم باید راهی بگشایم.
مینا پیام داده بود : ماه کامل است به غار حرا رفتم ،نماز خواندم وبرایت دعا کردم. غار حرا، مینا ومکه . چقدر دور شدم پارسال همین شب ها وروزها مکه بودیم. چه تجربه ی ناب ومنحصر بفردی که درکلمه نیامد.
اگر پارسال مکه نرفته بودم به گمانم تاب نمی آوردم. چه روزهایی گذشت. انگار دریک سال مرگ دو عزیز را دیدم وبرگشتند.
به طوعه می گفتم در هر طوافی احساس می کردم از زیر پایم امید و حرکت و پویایی منتشر می شود. انگاری به یکباره سهم امید تمام جهان را از آنجا می دادند. در هر دوری که می زدم بین حجراسماعیل و رکن یمانی فکر می کردم برای تمام کسانی که دوستاشان دارم امید می فرستم. انگاری من واسطه باشم که سهم امیدشان را برسانم. گفتنش بی فایده است . باید آنجا باشی تا بفهمی. از دکتر شفیعی شنیده بودم:"لطیف آن ست که بی چگونگی احساسش کنی."
امروز مینا برمی گردد ومی توانم در این حس لطیف شریک شویم. اگر من بتوانم دوباره با کسی ، چیزی را شریک شوم.
فهیمه می گفت "هنوز خیلی پررویی.دوام می آوری."
پرروهستم؟
خانم دکتر روانکاو گیج شده بود .من بد حالتر شده بودم یا او؟می گفت :"این بغض ها همین هایی که قورت میدی را نباید قورت بدی ولی خیلی خوب تا اینجا دوام آوردی."
دوام آوردم؟
پدرم با چشم های خیس می گفت:"وقتی شنیدم می گفتم فقط حالا نه. حالانه!"
هنوز دوستش داشت؟
هیچگاه تا این اندازه حضور سنگی اندوه را در زندگی حس نکرده بودم.
بیست ساعت بعد خبردار شدم وتمام آن ساعت هایی که طوعه فکر می کرده، مادرم برنمی گردد ، من در تدارک مهمانی بچه ها وتولد نصفه ونیمه باران بودم وساعت هایی که خواهر وبرادرم بین سوگ وامید دست وپا می زدند من بطور احمقانه ای مسابقه ی سیب خوری وصندلی بازی راه انداخته بودم. چقدر فکر کردن به آن ساعت ها ، لایه لایه اندوهگین ترم می کند.
دیگر فرقی نمی کند . خیلی چیزها . آنهایی که دایم پرسیدند ، آنهایی که فراموش کردند بپرسند ، آنهایی که دیگر سلام نمی کنند ، آنهایی که جواب سلامت را نمی دهند،آنهایی که ...؟ و آنهایی که گرفتارتر ازبقیه اند. چه فرقی می کند پرسیدن یا نپرسیدنشان. بودن یا نبودنشان وقتی من در آواری از این اندوه له شده ام و به تنهایی اگزیستانسیالیستی انسان ایمان آورده ام و دیگران آن سوی این کهف غم دیگر وجود ندارند و این سو نیز. من به اصالت غم ،نه اصالت انسان ،ایمان آورده ام.
استادم می گفت :"رنج مهمان تو شد نیکوش دار." نیکو دوستی ست و وفادارترین است این رنج.
با رنج می دانم چه کنم اما این اندوه ِ عمیق تا عمق وجود اندوه را نمی دانم چه کنم.
کنار پنجره زیر نور ماه به سقف های شیروانی ، خیره می شوم واین معماری غریبه تا عمق وجودم را به وحشت می اندازد. کجایم؟ خاطرات من با این شیب های رنگی کجا پیوند خورده است؟ اینجا چه می کنم؟ تنها ماه آشناست که هم زمان سه نفری نگاهش کردیم من و لعیا ومینا و شاید هزاران هزار دیگر هم زمان ، نیمی از کره ی زمین به ماه خیره شدیم . تنها آشنایی که باقی مانده است. تنها چیزی که می توان از دل غار سنگی اندوه نیز بدان خیره شد.
پ.ن :این پست به شیوه ی سیال ذهن نوشته شده اشت. سیال ذهن شیوهای از روایت است كه در آن تجربیات درونی وعاطفی شخصیتها، در سطوح مختلف ذهن در مرحله پیش از گفتار نمایانده میشوند.مقصود از سطح پیش ازگفتار ذهن، لایههایی از آگاهی است كه به سطح ارتباطی (خواه گفتاری و خواه نوشتاری) نمیرسد و برخلاف لایههای گفتار متضمن مبنای ارتباطی نیست. در لایههای گفتار نظم و عقل و منطق و ترتیب زمانی حاكم است و گاهی محتویات ذهن در اینلایهها سانسور میشود اما در لایههای پیش از گفتار ذهن، نه ترتیب زمانی مطرح است، نه نظم منطقیو نه سانسور.
خواهش می کنم کسانی که با این شیوه آشنا نیستند ، هیچ گونه روایت مستندی را از این پست ارایه ندهند.این نوشته ، نوشته ای علمی ، تاریخی ویا خبری نیست وهیچ ارزش ااطلاع رسانی ندارد.اینجا تنها یک فضای شخصی ست همین.
