X
تبلیغات
تخت شماره دوازده - تجربه ی تازه

تخت شماره دوازده

یک تجربه ی تازه

 

ماه شب پانزدهم بالای سرم می درخشد. روی تخت دراز کشیده ام و از طبقه پنجم به ماه خیره شده ام ، به من نزدیکتر شده است؟ لعیا پیام داد که احساس می کنم تو هم  داری به ماه نگاه می کنی؟ هردویمان یک چیز را می دیدیم؟

روی تخت دراز کشیده ام وسعی می کنم خوابم را به نسیم کم تحرکی که گه گاه عبور می کند گره بزنم  و به پیام های پاسخ نداده ام فکر می کنم . چرا نتوانستم به لعیا زنگ بزنم یا حداقل جوابی بدهم؟   نمی دانم؟!نمی توانم؟!

این اندوه لایه لایه که دورم را گرفته ، نمی گذارد. توان عبور از این همه اندوه را ندارم ، نمی توانم از خود اندوهگینم عبور کنم. سنگینم. سنگین.باید نقب بزنم از دل سنگی این کوه ِغم باید راهی بگشایم.

مینا پیام داده بود : ماه کامل است به غار حرا رفتم ،نماز خواندم وبرایت دعا کردم. غار حرا، مینا ومکه . چقدر دور شدم پارسال همین شب ها وروزها مکه بودیم. چه تجربه ی ناب ومنحصر بفردی که درکلمه نیامد.

اگر پارسال مکه نرفته بودم به گمانم تاب نمی آوردم. چه روزهایی گذشت. انگار دریک سال مرگ دو عزیز را دیدم وبرگشتند.

به طوعه می گفتم در هر طوافی احساس می کردم  از زیر پایم امید و حرکت و پویایی منتشر می شود. انگاری به یکباره سهم امید تمام جهان را از آنجا می دادند. در هر دوری که می زدم بین حجراسماعیل و رکن یمانی فکر می کردم برای تمام کسانی که دوستاشان دارم امید می فرستم. انگاری من واسطه باشم که سهم امیدشان را برسانم. گفتنش بی فایده است . باید آنجا باشی تا بفهمی. از دکتر شفیعی شنیده بودم:"لطیف آن ست که بی چگونگی احساسش کنی."

امروز مینا برمی گردد ومی توانم در این حس لطیف شریک شویم. اگر من بتوانم  دوباره با کسی ، چیزی را شریک شوم.

فهیمه می گفت "هنوز خیلی پررویی.دوام می آوری."

پرروهستم؟

خانم دکتر روانکاو گیج شده بود .من بد حالتر شده بودم یا او؟می گفت :"این بغض ها همین هایی که قورت میدی را نباید قورت بدی ولی خیلی خوب تا اینجا دوام آوردی."

دوام آوردم؟

پدرم با چشم های خیس می گفت:"وقتی شنیدم می گفتم فقط حالا نه. حالانه!"

هنوز دوستش داشت؟

هیچگاه تا این اندازه حضور سنگی اندوه را در زندگی حس نکرده بودم.

بیست ساعت بعد خبردار شدم وتمام آن ساعت هایی که طوعه فکر می کرده، مادرم برنمی گردد ، من در تدارک مهمانی بچه ها وتولد نصفه ونیمه باران بودم وساعت هایی که خواهر وبرادرم بین سوگ وامید دست وپا می زدند من بطور احمقانه ای مسابقه ی سیب خوری وصندلی بازی راه انداخته بودم. چقدر فکر کردن به آن ساعت ها ، لایه لایه اندوهگین ترم می کند.

دیگر فرقی نمی کند . خیلی چیزها . آنهایی که دایم پرسیدند ، آنهایی که فراموش کردند بپرسند ، آنهایی که دیگر سلام نمی کنند ، آنهایی که جواب سلامت را نمی دهند،آنهایی که ...؟ و آنهایی که گرفتارتر ازبقیه اند. چه فرقی می کند پرسیدن یا نپرسیدنشان. بودن یا نبودنشان  وقتی من در آواری از این اندوه له شده ام و به تنهایی اگزیستانسیالیستی انسان ایمان آورده ام و دیگران آن سوی این کهف غم دیگر وجود ندارند و این سو نیز. من به اصالت غم ،نه اصالت انسان ،ایمان آورده ام.

استادم می گفت :"رنج مهمان تو شد نیکوش دار." نیکو دوستی ست و وفادارترین است این رنج.

با رنج می دانم چه کنم اما این اندوه ِ عمیق تا عمق وجود اندوه را نمی دانم چه کنم.

کنار پنجره زیر نور ماه به سقف های شیروانی ، خیره می شوم واین معماری غریبه تا عمق وجودم را به وحشت می اندازد. کجایم؟ خاطرات من با این شیب های رنگی کجا پیوند خورده است؟ اینجا چه می کنم؟ تنها ماه آشناست که هم زمان سه نفری نگاهش کردیم من و لعیا ومینا و شاید هزاران هزار دیگر هم زمان ، نیمی از کره ی زمین به ماه خیره شدیم . تنها آشنایی که باقی مانده است. تنها چیزی که می توان از دل غار سنگی اندوه نیز بدان خیره شد.

 

 

 پ.ن :این پست به شیوه ی سیال ذهن نوشته شده اشت. سیال ذهن شیوه‌ای‌ از روایت‌ است‌ كه‌ در آن‌ تجربیات‌ درونی‌ وعاطفی‌ شخصیت‌ها، در سطوح‌ مختلف‌ ذهن‌ در مرحله‌ پیش‌ از گفتار نمایانده‌ می‌شوند.مقصود از سطح‌ پیش‌ ازگفتار ذهن‌، لایه‌هایی‌ از آگاهی‌ است‌ كه‌ به‌ سطح‌ ارتباطی‌ (خواه‌ گفتاری‌ و خواه‌ نوشتاری‌) نمی‌رسد و برخلاف‌ لایه‌های‌ گفتار متضمن‌ مبنای‌ ارتباطی‌ نیست‌. در لایه‌های‌ گفتار نظم‌ و عقل‌ و منطق‌ و ترتیب‌ زمانی‌ حاكم‌ است‌ و گاهی‌ محتویات‌ ذهن‌ در این‌لایه‌ها سانسور می‌شود اما در لایه‌های‌ پیش‌ از گفتار ذهن‌، نه‌ ترتیب‌ زمانی‌ مطرح‌ است‌، نه‌ نظم‌ منطقی‌و نه‌ سانسور.

خواهش می کنم کسانی که با این شیوه آشنا نیستند ، هیچ گونه روایت مستندی را از این پست ارایه ندهند.این نوشته ، نوشته ای علمی ، تاریخی ویا خبری نیست وهیچ ارزش ااطلاع رسانی ندارد.اینجا تنها یک فضای شخصی ست همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 12:19  توسط تخت شماره دوازده  | 

سخت می گذرد خیلی سخت. شوهری که کارش درست نشده وعملا بیش ازدوماهه که بیکاراست والان از ما دور است.تنهایی در غربت. فضای تنگ وسرزنشهای کسانی که توصیه نمی کردند چنین زندگیمان را بهم بریزیم و از همه ی موقعیت های خوبی که داشتیم ، چشم بپوشیم. بیماری مادرم که یکی از دلایل شدتش ، دوری ماست و سری دست وپای خودم که در رطوبت شمال زیاد وزیادتر می شود و...

***

به خودم می گویم خدا دوست دارد تورا در این موقعیت ببیند ، تسلیم باش وتسلیمم .

مارا نه زری ست نی نثار سیمی

جز تحفه ی عجز بندگی تسلیمی

چون شاخه گلی که خم شود پیش نسیم

از دوست سلامی وزما تسلیمی

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 0:3  توسط تخت شماره دوازده  | 

دیوار آپارتمان مامان نم کشیده وهر آن ممکن است نیمی از دیوار در کریدور شاخه ا بلوک ۱۵ اکباتان بریزد.فضاهای عمومی بلوک را به تازگی بازسازی کرده اند وهمه جای آن نو ودرخشان است جز واحدی که دیوارش تا نیمه نم کشیده وهر آن ممکن است فروبریزد واین واحد ،خانه ی مادر من است.

***

چانه ی مامان گاهی می لرزید اما از روزی که از تهران کوچ کرده ام ، لرزان تر شده است . و دستهایش که نمی لرزیدند هم مدتی است می لرزند و پاهایش هم.

***

حال مادرم اصلا خوب نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:14  توسط تخت شماره دوازده  | 

عقب ماشین نشسته ام . شب است و خیابانها خلوتند.  ماشین از نور چراغ های خیابان روشن است.خودم را درآیینه جلو می بینم. سرم به صندلی تکیه داده شده زیر چشمهایم گود رفته و پلکهایم بسته است.پس چطور خودم را می بینم؟

***

این هولناک ترین تجربه ای است که کرده ام . دیشب پس از خدا حافظی با مهمان پیشین و استقبال از مهمان پسین، در حالی که از شدت خستگی رو به انهدام بودم ،با چشمانی بسته خودم را توی آیینه دیدم و وحشت کردم.روح شده ام؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:19  توسط تخت شماره دوازده  | 

 

مدتها بود خيلي چيزها را فراموش كرده بودم.زندگي در بابل كمك كرده بود تا دغدغه هايم عوض شوند و نگراني ،دلشوره  ،عصبيت و آشفتگي هايم در آرامش محيط ، رها شوند. همه چيز در يك آرامش دلچسب ﭘيش مي رفت  . آنقدر در سكوت و ملايمت ﭘيش مي رفتم كه عصبانيت هاي بهنام از تهران آمده برايم عجيب بود وبهش مي گفتم كه جنس اين عصبانيت تو ازجنس بدخلقي هاي تهران است و ما   اينجا اينجور بدخلقي ها وعصبانيت ها را فراموش كرده ايم .(حالابعد از گذشت بيست روز اوهم خيلي تغييير كرده  وشوخ طبع، ملايم و همراه شده است)

ﭘنج ماه تمام نشده است كه بساطمان را از تهران جمع كرديم وبه اميد يك زندگي با كيفيت تر به اينجا آمديم و در اين مدت براي اولين بار لذت و آرامش در خانواده چهار نفره امان را چشيديم وهر  كدام ارتباط با يكديگر را ياد گر فتيم  ومن اولين بار دور از همه ي فشارهاي زندگي ، زندگي با  بچه هايم را تجربه كردم و مزه ي مادري تمام وقت را چشيدم.

روزي كه از تهران آمدم احساس كردم سوار بالني شده ام و دارم آهسته آهسته از زمين  ﭘر هيا هوي اطرافم جدا مي شوم ، ازخانواده متشتت و ﭘر گرفتاريم ،  روابط ﭘيچيده خواهر وبرادرهايم ،  محيط كار ﭘر از استرس وفشار ، بيماري ناشناخته ودردسرساز، آلودگي هوا وفشارهاي اقتصادي تهران و....ومن در اين ﭘنج ماه آرام آرام با بالنم تا ابرها رفتم وعزلت ،تنهايي  ورهايي دلچسبي را تجربه كردم .

اما اين روزها حال آدمي را دارم كه در حين ﭘرواز بابالن متوجه مي شود كه بالنش سوراخ شده ودارد با سرعت به زمين مي خورد.اين حال از هفته ي ﭘيش كه ﭘدرم اينها به خانه امان آمدند شروع شدوبا اقامت يك هفته اي وتصميم  قطعي شان براي زندگي  در شمال وﭘيدا كردن خانه اي در نزديكي بابل ، ادامه ﭘيدا كرد واين حال نا خوشايند مثل يك بيماري مزمن دارددرمن ريشه دار مي شود.                                   بگذريم كه نميدانم چرا يك دفعه دست هايم نافرمان شدند و سِر وسِر تر مي شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 14:54  توسط تخت شماره دوازده  | 

دیشب تولد برادرم بود. درواقع دیشبِ دیشب، تولدش محسوب می شد ومن برای اولین بار در عمرم این تاریخ را فراموش کرده بودم وبالطبع تبریک گفتن راهم.البته مادرعزیز تاب نمی آورد که این تاریخ فراموش شود وشب به آخر نرسیده من قضای تبریک بجا آوردم وپاسخی از سر کنایه دریافتم. این موضوع درظاهرچندان نکته قابل توجهی به نظر نمی رسد اما این فراموشی وتلخیهای اخیر از سر اتفاق نیست.

بی اغراق  این روزها به من بسیار سخت گذشته ، سخت وسهمگین. روزهای پر تنشی را از سر گذرانده ام که انگار چونان حفره ای خالی تتمه ی نیرو وشادابی وتندرستی ام را مکیده اند ودر خلایی بی پایان رهایم کرده اند . همه فکر می کنند سرِپایم وکمتر کسی از در هم شکستگی ذهن وجسمم باخبر است وهمه توقع دارند همه چیز چون روال سابق طی شود .چیزی که دیگر برایم ممکن نیست هیچ چیز چون سابق نیست نه توانم ونه نگاهم به دنیا ونه...

والبته  قصه ی تولدها هم یک حکایت قدیمی است که در این آشفتگیها سر باز کرده وقلقلکم می دهد وخودم از خودم شرمنده می شوم که دراین همه بهم ریختگی این چنین مناعت طبعم لطمه دیده که به چیزهای کوچکی می آویزد ورها نمی شود وطبق معمول  به روش خوددرمانی ِ نوشتن رو می آورم بلکه رها شوم رهااز همه ی چیزهای کوچک وحقیر. رهای رها.

در اطراف من معمولا مراسم تولدها از آبان با طمطراق آغاز می شود وبه خرداد رسیده ونرسیده، شکوه آن به پایان می رسد. (شاید معلمی باعث شده که همه ی مراسمها در این بازه زمانی برایم معنا دار شوند!)

من از تولدهای از سر تکلیف وتشریفاتی _وگاهی از سر ترس ونگرانی متولد_ با کیک های  کسالتی و گلهای چند منظورهء جا مانده از مراسم، متنفرم. وبارها سعی کرده ام که حداقل مانع تولدهایی این چنینی برای خودم شوم اما کمتر موفق شدم واگر نبودند دوستانی چون سپیده ولعیا هیچگاه طعم کادو های تولد مهربان وخانگی را نمی چشیدم  وبی غل وغش لذت نمی بردم.

دوستانی قدیمی وجانی هم دارم که سه تایی سال هایی به فراخور حالمان یا دورهم جمع شدیم ویا فقط تبریکی گفتیم ویا تنها به پیام تلفنی ساده ای اکتفا کرده ایم ویا حتی همان هم نبوده ولی هرچه بوده چیزی از جنس ما ومنحصر به خودمان بوده .چیزی متعادل ، هم وزن ، بدون اغراق وبه رخ کشیدن رهیاهو. چیزی که حجم نداشته وفضایی از ذهنمان را نگرفته ُ تنها روزهایمان را دلپذیرتر کرده است.

این روزها همه اش در حال حساب وکتابم که آیا می شود زمانی کوچ کنم وبروم که از تولد امسال وحواشی اش (خانوادگی وکاری ودوستانه) جسته باشم واین چهلمین سال عمر را در عزلت کامل با خودم بگذرانم.

ذهنم پراکنده ودرهم است وبسیار خسته ام از آدمها وبیش ازهمه ازنزدیکان وخانواده ام.دلم می خواهد سلامت باشم و چنان رها شوم که  با شوق ومهربانی وبی هیچ چشمداشت ومقایسه ای کنار همه اشان باشم .همین بس است.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:16  توسط تخت شماره دوازده  | 

 

بیش از چند روزبود که احساس می کردم خوبم. شاید چند هفته. آنقدر خوب که اگر گز گز نوک انگشتان وسری خفیف دستانم نبود ، می توانستم فکرکنم بیماری خواب بدی بوده که گذشته است.

چندروزی بود که گوشهایم سوت می کشید اما من مقتدرانه نظریه‌ی انتخاب می‌خواندم وپاراگرافهای خوب برای وبلاگم انتخاب   می کردم وسرخوش روزهای انتخابی ِ حال  وآینده‌ام بودم می‌خواستم که دیگر از پا درنیایم وتنها گاهی هرزِ بدبینی دور استحکام ریشه‌هایم می چرخید وزمزمه می‌کرد:نکند اندوهی ...

دیشبش بود که اضطرابی یکهو وبیخود از ته ته دلم جوشید و من هی :"افوض امری الی ا..." خواندم وبا خودم تکرار کردم که تسلیم نمی شوم  ، تسلیم نمی شوم وبعد سر گیجه‌ها آمدند نه از سر خستگی یا بیماری یک جور سر گیجه‌ی شهودی.

دیشب که نیمه شب در بزرگراههای تهران به سمت بیمارستان شرکت نفت وخواهرک بستری می‌تاختم به ناگاه رمز تمام این هشدارهای داستانی وپیش آگهی دهنده آشکارشد و وقتی تمام شب بربالینش نشستم ،دریافتم که اوهم انتخاب کرده است.

تمام امروز با نظریه‌ی انتخاب می جنگیدم وبی اعتنا به انتخاب او به هر ترفندی برای مقابله اش می آویزم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 14:12  توسط تخت شماره دوازده  | 

طولانی شده است.روزهای زیادی است که احساس می کنم درونم یک حفره ی خالی دهان گشوده است. یک حفره ی سیاه وعمیق که های تنهایی رادر اعماق سیاهش گم می کند ومرا در خود می کشد. فرو می کشد.

***

چهارشنبه که رفتم دکتر غدد به توصیه نورولژیست ، گفت که به نظر او امکان ام اس کامل رد نشده است واو توصیه میکند که مساله را بایک نورولژیست جدید پی بگیریم.

تحملم تمام شده بود وبا دکتر بحث می کردم که از نظر ما مساله ام اس کاملا رد شده است ودرحین بحث چنان به انگشترم فشار آوردم که نگین مروارید ظریفش پرید وزیر پای دکتر گم شد. بیچاره دکتر متخصص مجبورشد ده دقیقه از وقت عزیز را صرف این کند که زیر پایش دنبال نگین بگردد والبته از نظر غدد مشکلی نداشتم وبقول دکتر اگر ام اس نباشد حمله ای است که رخ داده وبایدمنتظر بمانیم.

الان روی انگشترم نیز حفره ای دهان گشوده ، زشت وتیره که هیچ شفافیت مرواریدی را تداعی نمی کند.


پ. ن.چندهفته پیش فیلم طلا ومس رادیدم وهنوز از اثر تلخی که برمن گذاشت رها نشده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 15:39  توسط تخت شماره دوازده  | 

دندانهایم رابهم می فشارم وسکوت را تجربه می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 13:11  توسط تخت شماره دوازده  | 

 

بادوستی حرف می زدم وخیلی عادی گفتم که دیگر چند هفته ای است که تنها می توانم تایپ کنم وسِری دستم به حدی است که دیگر نمی توانم با خودکار بنویسم ووقتی تلفن را قطع کردم خودم هم از این پذیرش، از این روایت اِخباریِ صرف، شگفت زده شدم.

چهارشنبه که از دکتر برمی گشتم ،درمعرض جنون بودم ازاین که دکتر جدیدم به روش پزشکان پیشین به راحتی دستور داروی ایش را عوض کرد وپذیرفت که داروی قبلی عوارض داشته وحتی ممکن است این داروی جدید هم عوارض داشته باشد(که درآن صورت بعدازکلی مکافات آن راهم عوض خواهند کرد). از این همه دارو، درمان وتمرکز روی بیماری خسته شده ام. نظرات نوآورانه ای چون نظر دکتر امیرسیف الدینی(دستیار پرفسورسمیعی)نمی توانند مجاب کنند وتوجیه نمی شوم که این مبالغ سنگین راصرف نظرات تایید نشده بکنم وروش تک بعدیِ نورولوژیست ها هم که جواب نمی دهد.

تا همین هفته ی پیش عادی شدن دستهایم برایم یک آرزوی مدام بود اما چند روزی است که حتی با همین دستهای غیر عادی هم دوست شده ام ودیگر به عادی شدن فکر نمی کنم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 20:11  توسط تخت شماره دوازده  | 

 

دیروز قابلمه چدنی  داغ را بی دستگیره بلند کردم وبیش از سی ثانیه طول کشید تا متوجه شوم سوخته ام ونوک انگشتانم دارد تاول می زند ازبس دستانم سر بود.

- می اندیشم که شایددر بیماری ها هم نوعی نماد نهفته است. مثلا فرق است بین آن که بیماری قلبی می گیرد با کسی مغزش بیمار شده و...-

وفکر می کنم به ذهنی که ناآرام است ومغزی که رنجور شده ودست وپایی که سر وسرتر می شود وبه آدمی که کارآیی اش کم وکمتر است.

واین تصویرِ موازی با خرداد88 رهایم نمی کند. وقتی شب 22 خرداد آنچنان بهت زده ، خشمگین ودردمند بودیم وساعت ها گریستیم وآدم هایی که می دیدیم همه بی روح ،سنگی ومنگ .مبهوت ازآنجه به سرمان می آید.

وبعد خشمگین شدیم وخشم این خشم بی پایان رهایمان نکرد وروزهای رعب انگیز آمدند .زندانی ها ، حکایت زندان ها،راست ها ودروغ ها ولبخند جراحی شده برصورت ها واین که همه چیر آرام است.

وبعد ترس جایگزین خشم شد . ترس مثل تاریکی سایه انداخت وبه همه ی سورا خ های زندگی امان سرک کشیدو...

وحالا سِری از راه رسیده است. دیگر همه چیز عادی شده. تصویبات وبخشش ها وعزل ونصب ها وزندانی ها واعدامی هاوگرانی ها ومملکتی که هرروز فرسوده وفرسوده تر می شود وذهن هایی که دچار ماندگی شده ایم، که دیگر هیچ کاری نمی توانیم بکنیم.

 دیروز با سوختن به عمق سِری دستهایم پی بردم وبا خواندن وبلاگ اززندگی به عمق سِریِ اجتماعی ام.

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 13:3  توسط تخت شماره دوازده  | 

 

پارسال که خیلی بدحال بودم دوست قدیمی ای از آلمان زنگ زد ودعوتم کرد به آلمان تا پیش پرفسور سمیعی بروم واز کلینیکش درهانوفر وقت بگیرم.آن موقع آنقدر درگیر بودیم که وقتی برای دنبال ویزا رفتن واین کارها نداشتیم وتقریبا امید دیدارپرفسور سمیعی را هم از دست داده بودیم. همین یک ماه پیش هم رفتم پیش دکتر هاشمی فشارکی وبه توصیه اش داروهای گرانی را شروع کردم به امید بهتر شدن .تا این که پنج شنبه بهنام با هیجان همیشگی اش گفت که از یکی ازهمکاران پرفسور که از هانوفرآمده وقت گرفته است وآن هم درست چند ساعت پیش ازعزیمتش به آلمان  وازاو اصرار وازمن انکار که ای بابا حالا که تحت درمانم وچه اصراریه که دوباره رفتن پیش دکترها را شروع کنیم.

خلاصه دردسرتان ندهم روزپنج شنبه بچه ها راگذاشتیم پیش مامان ونهار نخورده رفتیم به سوی سرنوشت به این امید که ساعتِ دو وقت داریم وتا سه ونیم دیگر خانه ایم.

من که تا کنون چنین معاینه ای ندیده بودم. معاینه ای که دوساعت ونیم طول کشید. جناب دکتر امیر سیف الدینی بعداز گرفتن فشارخون وشرح حال مختصری ازمن ،مرا فرستاد تا opj بگیرم وبعد از دین عکس ونگاه کردن به دندانها وگرفتن چند قالب موقت مجبورم کرد که در شکل های مختلف راه بروم .با کفش،بی کفش. با دهان باز، با دهان بسته. با قالب ، بی قالب وپس ازهمه ی اینها نتایج معاینه اش را به این شرح اعلام کرد:

عمل فکی که من در سیزده سال پیش انجام داده ام نا موفق بوده وبه این علت که پیش از عمل ارتدونسی نکرده اند ،جفت گیری دندانهادرست نیست. فک پایین مشکل پیدا کرده وایضا فک بالا. استخوان متصل کننده ی فک ها بد جوش خورده ونتیجه این که ارتوپدی بدن من بهم خورده است . ماهیچه گردن سمت راست تحلیل رفته ، پای چپ از راست کوتاه تر شده ونیمه ی سمت چپم اختلال پیدا کرده وضعیف تر از راست شده واعصاب سمپاتیک چنان در فشارند که کلی علایم نورولوژیک آشکار شده است .

وجالب این که تا معاینه ام کرد گفت لابد اینجا بهت گفتند ام اس داری. که البته به این هم مشکوک بودند.

و فکر نکنید که این تشخیص ها را به روش پزشکان خودمان به ما اعلام کرد .نه .ابتدا در حضور تیمش مراحل معایناتش را برایم توضیح داد وبعد تیم را مرخص کرد وبهنام را صدا کرد وبا کمک انیمیشن سعی کرد کامل برایمان توضیح دهد که ماجرا چیست وبرایش مهم بود که من حتما همه اش را متوجه شده باشم وتاکید می کرد که اگر سوالی داری بپرس. بعد توضیح داد که با قالب گیری ودرست کردن یک قالب تکمیلی می توانند جفت گیری دندان ها را به حالت درست برگردانند وممکن است که درنهایت ارتودنسی هم لازم باشد (فکر کنیدارتوددنسی در چهل سالگی)والبته فیزیوتراپی و....

با افسوس گفت که چرا روز آخرآمدی(البته بعد من خدارا شکرکردم که دیررفتم)وگرنه قالب می گرفتیم ومی بردیم آلمان قالب را تهیه می کردیم وتا سه هفته دیگر که برای کنفرانس می ایم ،برایت می آوردم. خلاصه قرارشد که سه هفته ی دیگر که دوباره آمدند من برای قالب گیری وقت سه ساعته بگیرم  که گرفتم وتا اینجا که همه چیز خوب وخوش بود ومن هی تشکر می کردم که این همه وقت گذاشته اند . کارمان که تمام شد حول وحوش ساعت پنج پیش خانم منشی برگشتیم که چقدر باید تقدیم کنیم وآنجا بود که شگفتیمان به نهایت رسید. خانم منشی با خونسردی گفتند برای معاینه امروز دویست وشصد هزارتومان بپردازید .

ما که اصلا آمادگی چنین رقمی را نداشتیم واز موجودی جیبمان هم بی خبر بودیم از دستگاه کارت خوان سراغ گرفتیم که نداشتندوخلاصه با شرمندگی ته جیبمان را روی هم گذاشتیم ودویست تومان جورکردیم وخواهش کردیم که جلسه ی بعد باقی رابپردازیم . من از روی احتیاط رقم جلسه ی بعد را پرسیدم ، منشی با خونسردی گفت از آشنا ها یک میلیون می گیرند اجازه دهید رقم دقیق اش رابپرسم ورفت وآمدوگفت :"جلسه آینده می شود یک میلیون ششصد وپنجاه تومان"

(من هنوز در اعجابم از خورده های این مبالغ.) جای شما خالی نباشد که از دیشب دچار چنان سردردی شده ام که مسلمان نشنود ، کافر نبیند وهمه اش دودوتا می کنم که چطور می شود ازپس این فرایند پر هزینه برآمد که خداوند هیچ کس را به فقر وبیماری نیازماید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 13:21  توسط تخت شماره دوازده  | 

حالم بدبود. خیلی .چندروز بود که به زور خودم را می کشیدم درست مثل پارسال همین روزها . هی می خواستم به روی خودم نیاورم وباتلاش مذبوحانه سرحال وشاداب به نظر بیام ولی نشد که نشد . چهارشنبه را با لطایف الحیل گذراندم ولی روز پنج شنبه رسما افتادم وآنقدر بدحال شدم که بعد از غروب با بهنام به این نتیجه رسیدیم که برویم بیمارستان .

اما برایم جالب بود که باشدت بدحالی من هیچ کس مراعاتم را نمی کرد وهمه با همان توقعات پیشین جلو می رفتند در حالی که من واقعا نمی کشیدم. حتی راه رفتن ونفس کشیدن هم برایم رنج آوربود.

وقتی تصمیم گرفتیم که به اورژانس برویم علی رغم همه ی بدحالی ام ،احساس لذت می کردم . لذت انتقام ازآنهایی که با تلفن های دایم، با مراجعات کاری، سرزنشهای کاری،طلب معاشرت،درخواست وسایل،دیدار،اظهارنظر،کم محلی، هیاهو،بی توجهی  وادامه زندگی عادی وروزمره اشان به من فشار آوردند وفشارآوردندوفشارآوردند ودوباره برگرداندم سرجای اول. من واقعا توان یک زندگی معمولی راندارم ونمی دانم  چطور  خواهر وبرادرها وهمکاران ودوستان ومدیرم را متوجه این موضوع کنم...

الآن حالم قابل تحمل است؛ دربیمارستان دوباره بهم کورتون زدند ومرخصم کردند وچون تا شنبه دسترسی به دکترها ی نورولوژیست وزندگی دربیمارستانها سخت است .

و البته  من آرزو کردم با همین دارو آنقدر خوب باشم که حالاحالا ها گذرم به بیمارستان نیفتد .

بادیدن آن فضاها ،خاطرات پارسال برایم زنده شد واحساس کردم که نه، دیگر تحمل بیمارستان راندارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 11:19  توسط تخت شماره دوازده  | 

درست یک سال گذشته است.پارسال ششم مهر بود که اولین حمله شروع شد ومن دراوج کار فرصت توجه به خودم را نکردم(مراسم رونمایی ازکتابهای علوم ومعرفی انتشارات بود) تااین که تقریبا ازپا افتادم ووقتی به اورژانس بیمارستان مدرس مراجعه کردم دستور بستری دادند وبه بیمارستان شهدا اعزامم کردندومن که هنوز باور نمی کردم ،رضایت دادم تا مرخصم کنند والبته فردا صبحش دربیمارستان فرهنگیان بستری شدم.

واین آغازبستری شدنها وآزمایشها وام آرآی ها و....بود.

عجیب ترین چیز در آن تجربه ی اول این بود که من برای بستری نشدن می جنگیدم از فکر کارهای مانده وبچه ها ونگران شدن مادرم نمی توانستم خودم را رهاکنم وبپذیرم که مریضم وبه عنوان یک مریض حق استراحت ودرمان دارم...

این مطلب ناتمام است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 23:42  توسط تخت شماره دوازده  | 

پنج روزپیش با کلی کسالت وناامیدی رفتم محکمه یکی از این حکیم های طب گیاهی به توصیه ی فراوان خاله. وبا پانزده شیشه عرقیجات ودستور حجامت وبادکش به خانه برگشتم. حالا درروز ساعت های زیادی را باید صرف درست کردن معجون ها وکیمیا گری کنم وآشپزخانه ام شبیه دخمه های جادوگران شده  با بوهای اسرارآمیز وسرگیجه آور.

 سری وتاری ام درمان نشده(البته حجامت وبادکش هم نکرده ام) اما خیلی پر انرژی شده ام وانگار با خوردن این معجونها یک جور امید وحس زندگی وانرژی به من بازگشته است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 7:10  توسط تخت شماره دوازده  | 

روزهایم این گونه گذشته اند:سِری ، تاری .سِری،تاری.سِری،تاری.سِری،تاری.سِری،تاری.سِری،تاری....

نمی نویسم چون از تکرار می گریزم از تکرار سِری و تاری. دستهایی که تا گردن سِر شده اند و چشمهایی که تارند وتوانی که تحلیل رفته است ومیل به زندگی ای که از همه جا سرک می کشد وتسلیمم می کند دربرابر دکترها واین چنین است که داروها تکرار می شوند وحساسیت ها وچرخه ی معیوب خوب نشدن.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 14:30  توسط تخت شماره دوازده  | 

 

دوباره دستانم  ِسر شده اند. این بار ازآرنج به پایین، ِسری دست راست نا خوشایندتر است.

باخودم فکرمی کنم که در این فضای پرازامواج وپارازیت وبیماری مغزی ، ِسری یک جور درد بی درمان مدرن است ومی توان با آن یک نفرین تازه ساخت: الهی ِسرشی.

 نمی دانم کدام آدم مدرنی مرا نفرین کرده است؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 1:22  توسط تخت شماره دوازده  | 

بهدخت گفت:"خودتان گفتید که دیگر مریض نمی شوید."(تلقین مثبت واز این حرفها)

ـ آره گفته بودم .واقعا نمی خواستم دیگر تن به مریضی بدهم. خودش آمد ،بی خبر مثل دفعه پیش.

حالا همه ی سعی را می کنم که دوباره بیمارستانی نشوم.

(فقط فردا صبح باید برای چک آپ بروم بیمارستان و از تهِ ته دل امیدوارم که دوباره بستری نشوم.)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 0:20  توسط تخت شماره دوازده  | 

 

روزهایی که تازه بیماری مهار شده بود ومن می توانستم فارغ از غلبه ی درد به خودم بپردازم ، ساعتها دراز می کشیدم وبی هیچ شتاب ودغدغه ای به حرکت ابرهادرآسمان نگاه می کردم وپس از سالها با تامل به صدای پرندگان گوش می کردم وازهم باز می شناختمشان:گنجشک،بلبل، پرستووپرنده ای که تنها در طلوع وغروب می خواند، تکه تکه وتک مضراب.

وبعد حالم کمی بهتر شدواحساس کردم که می توانم به زندگی عادی بازگردم ،کم کم کارراشروع کردم ابتدا باهفته ای دوروز وبعد سه روزوبیشتر وبیشتروناگهان زندگی شتاب گرفت. کار،مسوولیت،آدمها، معاشرت، رفت ها،آمدها و...

روزهای زیادی گذشت ومن به حیاط نرفتم حالی ازباغچه نپرسیدم وابرهاراتماشانکردم. از دور صدایی می شنیدم اماپرنده ها را نمی شناختم ولذت شنیدنشان رافراموش کردم تا چندین روز پیش که دوباره ِسری آمد وبعدتر سرگیجه واختلال چشم چپ وحالا هراز گاهی درروزکاهش هوشیاری وکم توانی وکم توانی.

وحالامی بینم که دوباره چقدرتندرفته ام درست مثل روزهای پیش از بیماری واز تجربه این همه روزهای سخت هیچ نیاموخته ام.

مثل تمام زندگی ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 1:22  توسط تخت شماره دوازده  | 

حیاط خانه ما کویر شده است . همه ی گل های باغچه سوخته اند. زمینِ تفت دیده ودهان گشوده هرآنچه آب بریزیم می بلعد. درخت ها با برگهای مچاله وغبار آلودناخوش احوالندوتنها درخت انار است که با شکوه اسطوره ایش چتر افشانده وبر سر خاک تشنه ی باغچه، سایه افکنده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 14:9  توسط تخت شماره دوازده  | 

هیچ،خلاء،هیچ. من در میان این همه تهی سرگردانم.کلافه وسردر گم وخسته وباز خسته وبازهم وخسته وخسته تر.این شرح این روزهای من است روزهایی شلوغ،پرکاروسرشار از آدم.

وچنان دراین سکوت عمیق درونی فرورفته ام که احساس می کنم هیچگاه ِهیچگاه رها نخواهم شدوحتی کلاسهای خوب المپیاد ادبی ،دیدار غیرمنتظره بادکترشفیعی کدکنی وهمراهی درخرید کتاب برای بچه های جنگل  هم نتوانست از تهیِ سنگین رهایم کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 12:43  توسط تخت شماره دوازده  | 

همین الان یاد مادربزرگ مادری ام افتادم که هرگاه درگیر روابط تودرتو وپیچیده می شد باهمان تعابیر منحصر بفردش می گفت:"فعلا در سکوت وپرهیزم " ومداخله ای نمی کردوالبته طبق روال خودش درحالی که تنش را می لرزاند چنین می گفت.

اکنون من بی هیچ لرزشی ایستاده ام ومی دانم که پس از این نیز باید درسکوت وپرهیز باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 1:40  توسط تخت شماره دوازده  | 

دوباره حمله شروع شده است این بار از چشم چپ وبا سریِ کامل دست راست ادامه پیدا کرده . سری گردن سمت چپ هم تحفه ی این حمله ی تازه است.

اگر می توانستم روابط گنگ وپیچیده ی انسانها را از زندگی ام حذف کنم شاید هیچ گاه مریض            نمی شدم.شاید؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 1:35  توسط تخت شماره دوازده  | 

نمی دانم کدام را ترجیح می دهم؟

مرده ای که زندگی می کند یا

زنده ای که مرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 23:17  توسط تخت شماره دوازده  | 

خسته ام وبی دلیل دلتنگ.بعدازظهر جمعه چهارده خرداداست به سال 1389خورشیدی. فکر می کنم کمی بخوابم شایدباانرژی برخیزم.

به رسم همیشه دنبال یک چیز خواندنی می گردم. امروز به تبع حالم می خواهم یک مطلب روان وخنثی بخوانم تا باآرامش به خواب روم. "نویسک" ماه خرداد روی میز است درلفافه پلاستیکی اش ،ماههاست سراغ این نشریه نرفته ام ومدتهاست که از انجمن نویسندگان کودک ونوجوان(که  ظاهرا عضوش هستم)بی خبرم و آنها نیزاز حال من خبری ندارند .

نشریه بدست دراز می کشم ودرصفحه اول با مقاله دکتر مهدی حجوانی روبرومی شوم. "انجمن در آزمونی دشوار" چند خط اول تکانم می دهد."عضوی از اعضای انجمن که مادری سیاهپوش واندوهگین بود،درغروب غم انگیز زمستانی به انجمن پناه آورد.عینک مشکی اش رانه برای خورشید_که دیگر نمی تابید_بلکه برای پوشاندن اندوه گرانش به صورت زده بود.مادردرآن عصر شنبه ،ازانجمن که نشست هفتگی داشت،کمک خواست تا دختر کوچک وجوانش که به دلایل سیاسی بازداشت شده بود اززندان آزادشود. چه باید می کردیم؟"

ودر ادامه مقاله آقای حجوانی توضیح می دهد که انجمن چیست واز آن چه انتظاری می رود وبا نثری شفاف وروان انجمن را به عنوان یک نهاد مدنی معرفی می کندوکارکردهای این نهاد را می گویدوشرایط دشوار امروز بعد از انتخابات را توضیح می دهد.

وبسیاردوست دارم آن قسمت مقاله اش را وقتی که می گوید:"راهی که انجمن پیش گرفته، اعتدال است.یعنی ازیک طرف با حرکت های احساسی و خام وشتاب زده موجودیت خودرابه خطر نمی اندازد . کارساده ای است که ماجراجویی کنیم وبعد که انجمن تعطیل شد تا پایان عمر بی این که دست به عملی بزنیم، درپارکهای ذهن خود عصازنان راه برویم وبرای پیران وهم قطارانمان تعریف کنیم که عجب انجمنی داشتیم واگر می گذاشتندچه کارها که نمی کردیم. این ساده ترین نوع کار کردن است که منت کار نکرده ی خودرابرسر دیگران بگذاریم. ازطرف دیگر قرار نیست انجمن نسبت به مسایل جامعه سکوت کند وبی تفاوت بماند. ما نمی خواهیم انجمن به هرقیمتی به حیاتش ادامه دهد. به عبارت دیگر،ما چیزی به نام حفظ نظام انجمن جداازحفظ استقلال وآبروی انجمن نداریم.حفظ انجمن رابه شرطی خواهانیم که این نهاد مدنی همچنان مدنی بماند،یعنی هم استقلال حقوقی،فکری ومالی خودرا هم چون نهادی مدنی حفظ کند وهم نسبت به رویدادهای جامعه حساس باشد..."

والبته دوست تر دارم قسمت هایی ازمقاله را وقتی از نویسندگانی می گوید که همسرانشان در زندانند و نویسنده ای از اعضای انجمن که بازداشت شده بود ویا فرزند یکی از مفاخر ادبیات که درخیابان تیری به چشمش خورده بودو... ودرهمه ی این شرایط انجمن از هیچ نوع کمکی(درحدتوان) فروگزار نکرده است. به خودم می آیم صورتم خیسِ اشک است، از خواب فرسنگ ها دور شده ام ودلتنگی ام به دلشوره ای عظیم مبدل شده.  سعی می کنم نام آدمهای آن مقاله راحدس نزنم وبه آنها فکرنکنم ولی نا خودآگاه مهدی حجوانی ،مقاله اش وانجمن را تحسین می کنم .خواندن مقاله پریشانم می کند و صورت فائزه نوری زاد(شاگردقدیمم)و خانم ملکی(همکار قدیمی ام) در جلوی چشمانم جان می گیرند وراضیه آرمین  را به یاد می آورم وشیواخلیلی وسعید شریعتی و....

ومن برای هیچ کدامشان هیچ نکرده ام. هیچ.

ویادم می افتد به روز تولدسه سالگی ِباران که دوستانم از دندانپزشک بچه هایشان می گفتند که سیاسی نیست وبه جرم پدرسیاسی اش(مهندس توسلی) هفت سال زندان برایش بریده اندو این خانم دکتر نازنین فرزندی سه ساله دارد که پریشان است ...

ویاد برادر نازنین وجوان لیلا کرمانشاه می افتم که پارسال پس ازآن بازداشتِ بی ربط سکته کرد وچندروز پیش درسکته دوم جان باخت ومن از شدت تاثر حتی نتوانستم تسلیتی بگویم و...

ویاد آدم های بی شماری می افتم (مشهور وغیرمشهور) که از خرداد پارسال تا کنون زیر بار فشارهای اجتماعی سکته کرده اند،افسرده شدند ، خودکشی کرده اند ،  هزار بیماری ناشناخته گرفته اند ویا هجرت کرده اند...

جمله ای از فرشته جان(خانم دکتر شفیعی )به یادم می آید(نقل به مضمون)"به یاد بیاور که من انسانم وانسان باید محدودیتش را بپذیرد ... "

بااین همه نمی دانم چرا دوباره ِسری از ستون فقراتم شروع شده وتا انتهای انگشتان پای چپم پخش می شود وگز گز بی امان دستها وبی حسی نیمه ی چپ صورت هم که عادی شده است...

این خرداد نیز بگذرد...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 18:45  توسط تخت شماره دوازده  | 

دو بردار دارم یا بهتر است بگویم داشتم برادر ازجنس برادر. یکی خونی ودیگری جانی.

یکی راواگذاشتم،برادرجانی. سالها پیش با کدورتهای کوچک . هیچ کدام تلاشی نکردیم واوحتی نپرسید چرا؟

برادرخونی خود مرا واگذاشت.اوهم توضیحی نداد من هم نپرسیدم.

بیماری به یاد آوردم فرصتم کوتاه است .چهار سال بود که دلتنگ بودم وجستجو می کردم .اندک.

دوران نقاهت که مطمئن شدم رفتنی به این سرعت  در کارنخواهد بود.برادرجانی را یافتم. یافتنش احساس غریب ومبهمی را در دلم زنده می کند.آیا هنوز برادرم هست؟ دوست ندارم دلسوز باشد. برادر خودم را می خواهم همانی که واگذاشتمش ونپرسید چرا؟

برادر خونی در مریضی واگذاشتم ونمی دانم که هیچگاه فرصتی دست خواهددادکه این رابطه مرده ، زنده شود؟ اشتیاقی هم اگربود،خفته.

***

وعجیب این که فکر می کنم هردو برادر از اندیشه ام، دینم وعقیده‌ام رنجیده‌اند...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 0:15  توسط تخت شماره دوازده  | 

امشب دوباره کورتون می زنم. انگارفرصتی برای خوب شدن نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 23:48  توسط تخت شماره دوازده  | 

جالب است وقتی که تصمیم می گیری خودت را رها کنی وبه هیچ بیماری ای فکرنکنی و دارو نخوری.،

ناگهان آنفولانزای وحشتناکی ازراه می رسد وآنچنان  ماهیچه ها واستخوانهایت درد می گیرند که مجبورمی شوی علاوه بر داروهای تزریقی هرشش ساعت یک بار مسکن های قویِ مخدر دار بخوری.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 22:3  توسط تخت شماره دوازده  | 

  تمام استخوان بودنم درد می کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 22:50  توسط تخت شماره دوازده  | 

چندروزی است که دستهایم سروسرتر می شوندواز امروز دوباره پای چپم کاملا سراست ویواش یواش نیمه ی چپم به خواب رفته ودارد خوابش عمیق وعمیق تر می شودوسرگیجه ها هم که شروع شده است ومن سعی می کنم به همه لبخندبزنم وبگویم همه چیز آرام است ، من چقدر خوشحالم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 17:49  توسط تخت شماره دوازده  | 

مطالب قدیمی‌تر