تبليغاتX
تخت شماره دوازده

تخت شماره دوازده

یک تجربه ی تازه

باران می گوید :"نگاه کن خوب غذا خوردم وبزرگ شدم."

می آید کنارم می ایستد و قد می گیرد و ادامه می دهد :"دارم قد تو می شم ، می خواهم یک مادر بشم."

می گویم :"دوست داری مادربشی؟ بچه داشته باشی؟"

دست هایش را دور گردنم حلقم می کند وسرش را تکان می دهد :"آره عین تو."

دلچسب ترین هدیه ایست که بخاطر مادری ام گرفته ام.

محکم تر بغلش می کنم . می گذارم این تتمه ی گرمای خردسالی اش گرمم کند. دارد به سرعت نور بزرگ وبزرگ تر می شود و به وحشت می اندازدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 0:58  توسط تخت شماره دوازده  | 

هروقت با خواهرکی که ایران نیست صحبت می کنم ، دلم می خواهد همراه حرفهایم یک شیشه کوچک از عطر جادویی ای که این روزها در اطرافم موج می زند برایش بفرستم و برای همه ی کسانی که از این هوا نصیبی نبرده اند.

عطر بهار نارنج ها چنان احاطه ام می کنند که گاهی ناخودآگاه می خوانم: باز زمین مست،آسمان مست و...

 دو هفته ایست که در محاصره ی این بهشت زمینی ام ونمی دانم چگونه درباره اش بنویسم که به این نوشته ی حوا برمی خورم. انگار همه ی آن چیزی را که باید ،گفته است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:30  توسط تخت شماره دوازده  | 

هرآينه برامت هايي كه پيش از تو بودند پيامبراني فرستاديم وآنان را به سختي ها و آفت ها دچار كرديم  تا مگر زاري كنند.

پس چرا هنگامي كه عذاب ما به آنها رسيد زاري نكردند؟ زيرا دل هايشان را قساوت فرا گرفته و شيطان اعمالشان را در نظرشان آراسته بود.

چون همه ي اندرزهايي كه به آنها داده شده بود فراموش كردند، همه ي درها را به رويشان گشوديم تا از آنچه يافته بودند شادمان گشتند،پس به نا گاه فرو گرفتيمشان و همگان نوميد گرديدند.

سوره ي انعام –آيات 42،41،43،4

***

امشب می خواستم از زیبایی ها بنویسم که به این آیات رسیدم.

آيات ترسناكي ست. انذار سختي ست.كاش  ما ايرانيان مي فهميديمش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:26  توسط تخت شماره دوازده  | 

مادرم از راه رسیده است خیلی خیلی سر حال تر از بیست روز پیش است. کتاب تازه ای چاپ کرده است و کلی حال و روزش فرق کرده.

پشت کتاب برایم نوشته : به ...عزیز ، یار همه ی سالهای سخت.

***

کتاب ،خیلی خوب از کار در آمده و ظاهرش هم موقر است.

خیلی از "گزیده متون ادبی کهن" و نشر صمدیه ممنونم که اینقدر حال مامان را خوب کرده اند.

نام کتاب:گزیده متون ادبی کهن

وبازنویسی برخی از آنها

گردآوری وتالیف: مریم روحانی

انتشارات صمدیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 23:55  توسط تخت شماره دوازده  | 

 

چرا سکوت می‌کنم؛ چنین طولانی پنهانش می‌‌سازم

آنچه آشکار است و در نقشه‌های جنگی،

تمرین شده

و ما جان به‌دربردگان، در پایانش،

سرانجام جز پانوشتی نیستیم.

کامل این شعر را در وبلاگ دوشنبه بخوانید. شعری است که گونترگراس در اعتراض به اسرائیل و جنگ احتمالی سروده است.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 0:32  توسط تخت شماره دوازده  | 

شاید اگر می دیدند که چطور مثل یک روح لرزان شده است این همه بهش فشار نمی آورند. یکی دور است ودیگری نابینا واز این مامان لرزان توقع حل همه ی مشکلات دنیا را دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 22:11  توسط تخت شماره دوازده  | 

چندماه پيش بود. سه ماه ، چهارماه؟ بازارچه خيريه بود وتهران بوديم وكمتر پيش مامان . مامان عصباني بود(آن موقع عصباني هم مي شد).مي خواستيم برگرديم بابل و مامان صبحانه برايمان نيمرو درست كرد ـبدون اين كه ما بخواهيم ـ  و گفت كه اين سفر را اصلا قبول  ندارد وبا دلخوري وكندي همه ي ميز را چيد وجمع كرد ونگذاشت حتي كمكش كنيم. چقدر آن روزها دور است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 13:2  توسط تخت شماره دوازده  | 

پنج سال پیش در چنین روزهایی دنبال پرستار برای باران بدنیا نیامده می گشتم و با آدمهایی که معرفی می شدند ، مصاحبه می کردم واین روزها تکرار همان کارهاست برای مادرم.

مادری که پنج سال پیش تا مدتها از من وباران بهار (آبله مرغان گرفته ) پرستاری کرد و حیف که این روزها بدون کمک نمی تواند از جایش بلند شود.

مادری که هنوز پیر نشده زمین گیر شده و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 1:51  توسط تخت شماره دوازده  | 

ماجراي تاكسي شكلاتي

این مطلب را در وبلاگ از زندگی وقتی خواندم که از شدت خود محوری و خودشیفتگی یکی از نزدیکانم در حال خفه شدن بودم وشفا یافتم.

دلم برای حال وهوای این روزهای خرد خیلی تنگ شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 12:6  توسط تخت شماره دوازده  | 

جمعه تهرانم که خبر را می شنوم  در میان جمع . مثل همیشه نبود که در تنهایی خودم شوکه شوم ،مثل شنیدن خبر مرگ دکتر زرین کوب یا دکتر شهیدی و بدتر از همه خبر رفتن نابهنگام  قیصر امین پور که رویارویی با خود مرگ بود. 

مدتها بود که می دانستم اتفاق ناگریزیست و بسیار نزدیک  وسالها بود که آرزوی دیدارش را داشتم.همیشه به حمیده خانم وزهرا حسودیم می شد که ناغافل رفته بودند ، دم خانه اش (وبا حجاب چادر آن زمانشان) حسابی ترسانده بودنش ولی بهر حال به خانه ی او وجلال راه پیدا کرده بودند وکلی هم  دوست شده بودند.

تا همین چندسال پیش که با دکتر جعفری همکارشدیم ، امید به دیدارش را از دست داده بودم اما این چندساله چندباری ضمنی قرار رفتن ودیدار گذاشتیم که هیچ وقت جور نشد.

به گمانم تابستان بود که مطلب فائزه را در همشهری داستان خواندم و متوجه شدم که همسایه اند و کلی قول وقرار با فائزه گذاشتم که حتما تا پشت در خانه اشان بروم  که تا بجنبم ، عزیمت به بابل پیش آمد و بازهم نشد.

از بچگی یکی از افتخارات کم بنیه ی خانوادگی امان این بود که مامان تعریف می کرد: وقتی دانشجوی خانم دانشور بوده( در سالهای ۴۴تا ۴۸ )  به منزل او رفت و آمدی داشته و ةآ بعد از مرگ جلال و بدنیا آمدن من هم این ارتباط ادامه داشته و  دريك ديدار مامان من را هم با خودش می برد وشلوغکاری من باعث می شود که خانم دانشور به مامان بگوید بعد از این تنها بیا  و چنين بوده كه دیگر ارتباطشان بعد نداشته است.

***

خبر راکه می شنوم به مامان تسلیت می گویم و دنبال راه حلی ام که بتوانم تا روز تشییع جنازه تهران بمانم. امکانش نیست.

نمی دانم برای تسکین  خودم چه کنم! به دیدن فائزه می روم که با وجود کوتاهی دیدار خیلی خوب بود.

وبه دکتر جعفری زنگ می زنم وتسلیت می گویم.

و خوشحالم که همین چندی پیش خواندن "سووشون" را به گروه دوستان پویا و تازه یافته ام ، سفارش کردم.

سهم كوچك من در اين اتفاق تنها همين بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 2:7  توسط تخت شماره دوازده  |