جمعه تهرانم که خبر را می شنوم در میان جمع . مثل همیشه نبود که در تنهایی خودم شوکه شوم ،مثل شنیدن خبر مرگ دکتر زرین کوب یا دکتر شهیدی و بدتر از همه خبر رفتن نابهنگام قیصر امین پور که رویارویی با خود مرگ بود.
مدتها بود که می دانستم اتفاق ناگریزیست و بسیار نزدیک وسالها بود که آرزوی دیدارش را داشتم.همیشه به حمیده خانم وزهرا حسودیم می شد که ناغافل رفته بودند ، دم خانه اش (وبا حجاب چادر آن زمانشان) حسابی ترسانده بودنش ولی بهر حال به خانه ی او وجلال راه پیدا کرده بودند وکلی هم دوست شده بودند.
تا همین چندسال پیش که با دکتر جعفری همکارشدیم ، امید به دیدارش را از دست داده بودم اما این چندساله چندباری ضمنی قرار رفتن ودیدار گذاشتیم که هیچ وقت جور نشد.
به گمانم تابستان بود که مطلب فائزه را در همشهری داستان خواندم و متوجه شدم که همسایه اند و کلی قول وقرار با فائزه گذاشتم که حتما تا پشت در خانه اشان بروم که تا بجنبم ، عزیمت به بابل پیش آمد و بازهم نشد.
از بچگی یکی از افتخارات کم بنیه ی خانوادگی امان این بود که مامان تعریف می کرد: وقتی دانشجوی خانم دانشور بوده( در سالهای ۴۴تا ۴۸ ) به منزل او رفت و آمدی داشته و ةآ بعد از مرگ جلال و بدنیا آمدن من هم این ارتباط ادامه داشته و دريك ديدار مامان من را هم با خودش می برد وشلوغکاری من باعث می شود که خانم دانشور به مامان بگوید بعد از این تنها بیا و چنين بوده كه دیگر ارتباطشان بعد نداشته است.
***
خبر راکه می شنوم به مامان تسلیت می گویم و دنبال راه حلی ام که بتوانم تا روز تشییع جنازه تهران بمانم. امکانش نیست.
نمی دانم برای تسکین خودم چه کنم! به دیدن فائزه می روم که با وجود کوتاهی دیدار خیلی خوب بود.
وبه دکتر جعفری زنگ می زنم وتسلیت می گویم.
و خوشحالم که همین چندی پیش خواندن "سووشون" را به گروه دوستان پویا و تازه یافته ام ، سفارش کردم.
سهم كوچك من در اين اتفاق تنها همين بود.